محمد بن عبدالله٬ پیامبر اسلام (ص) در ماه ربیع الاول و در سال عام الفیل٬ در شهر مکه و در شبه جزیره عربستان دیده به جهان گشود و توانست در کمتر از یک سده تمام جهانیان را با تعالیم الهی آشنا سازد و آنان را به بکتاپرستی و توحید و اخلاقیات دعوت نماید. 

محمد بن عبدالله(ص) یک رنجیده به معنای واقعی کلمه بود. در بین بزرگانی که در طول تاریخ در دوره طفولیت و آغاز جوانی رنج برده اند٬ هیچ کس را نمی توان یافت که به اندازه پیغمبر اسلام در کودکی و جوانی رنج دیده باشد. هنوز پیغمبر اسلام چشم به دنیا نگشوده بود که پدرش عبدالله بن عبدالمطلب چشم از جهان فروبست و آمنه مادر وی مجبور شد که به مدینه نزد خویشاوندان خود برود تا که بتواند طفل یتیم خود رابزرگ نماید.



مادر و فرزند به مدینه رسیدند و آمنه تنهایی های خود را با سرودن شعر تسلی می داد. خویشاوندان آمنه بعد از ورود او و پسرش به مدینه به بیوه جوان و کودک خردسالش کمک بسیار کردند اما افسوس که پس از اندکی حال آمنه طوری وخیم گردید که باعث شد در بستر بیماری افتد و پس از اندکی او نیز از کنار محمد خردسال رفت. محمد زمانی که مادر را از دست داد بسیار تنها شد و احساس تنهایی بر دل کوچک او بسیار گران می آمد. گاهی اوقات برای تسکین درد رفتن مادر بر سر قبر مادر می رفت و در حالی که می گریست کودکانه مادر خود را صدا می زد مادر چرا به خانه نمی آیی؟ مگر نمیدانی که من غیر تو کسی را ندارم.

محمد که از پدر و مادر هر دو یتیم شده بود از آن روزها در گوشه ای می نشست و وقتی کودکان به او نزدیک می شدند و از وی دعوت به بازی می کردند٬میگفت مرا به حال خودم بگذارید. طوری اندوه و ملول مرگ مادر آن طفل خردسال را ملول کرده بود که غذا نمی خورد٬ خویشاوندان آمنه که می دیدند که روز به روز آن طفل نحیف تر و لاغرتر می شود او را نزد پدر بزرگ پیرش عبدالمطلب در مکه فرستادند.
عبدالمطلب زمانی که طفل را دید محبت محمد در دلش جا گرفت و به قدری نسبت به او علاقمند شد که او را همراه خود به دارالندوه می فرستاد. دارالندوه عبارت بود از مجلس شورای مکه که فقط مردان طایفه قریش مجاز بودند در آن حضور پیدا کنند آنهم مشروط بر اینکه چهل سال از عمرشان گذشته باشد. اما عبدالمطلب محمد را با خود به دارالندوه میبرد٬ روزهای اول برخی از اعضای آن مجلس بر عبدالمطلب ایراد گرفتند که چرا یک کودک را با خود به این چنین مجلس بزرگی می آورد ولی چیزی نگذشت که آنها نیز مجذوب آن طفل شدند که هر دفعه که محمد(ص) با جد  خود به مجلس شوری می آمد مورد مهر و نوازش بزرگان قرار می گرفت.

اما افسوس که دیری نگذشت که عبدالمطلب هم درگذشت و محمد هشت ساله را با جهان پر رمز و راز تنها گذارد. ابوطالب عموی او سرپرستی محمد را بر عهده گرفت. وضع معیشتی ابوطالب خوب نبود از این جهت محمد مجبور شد از همان اوان کودکی برای تامین معاش کار کند. لذا در دوره ای از عمر که کودکان دیگر تمام وقت خود را صرف بازی می کنند٬ محمد خردسال مجبور بود جهت تحصیل معاش تمام وقت زحمت بکشد و کار کند. آن هم یکی از سخت ترین کارها یعنی نگهداری از گله در گرمای شدید تابستان عربستان. او هر بامداد از مکه خارج میشد و تا غروب به تنهایی در صحرا بسر میبرد و نظر به آسمان نامحدود و افق وسیع میدوخت و قبل اینکه آفتاب غروب کند گله را به مکه بازمی گرداند و شب به منزل عمویش ابوطالب می رفت و می خوابید.



ابوطالب عموی محمد بازرگان بود و در سفری که به شام می رفت او را نیز همراه خود برد. در نزدیکی شهر بصرا واقع در دمشق کاروان توقف کرد. در آن محل یک صومعه وجود داشت که در آن فردی زاهد به نام بحیره زندگی میکرد. بحیره که چشمش به کودک کاروان افتاد نزد ابوطالب رفت و گفت من خواب دیدم که همراه این کاروان کودکی به اینجا خواهد امد که از طرف خداوند در بین قوم عرب به مقام نبوت و رسالت میرسد و به لسان عرب احکام خود را ابلاغ خواهدکرد و شما مجبور نیستید که دین یهودیان یا عیسویان را بپذیرید زیرا خداوند پیغمبری مخصوص قوم عرب برای شما مبعوث خواهد کرد.

 

سرانجام امر همینگونه شد و تقدیر محمد(ص) آن چنان رقم خورد که نه تنها پیامبر قوم خود بلکه پیام آوری برای کل جهانیان شد. پیام آوری که پیامش سراسر مهر و محبت و رحمت است.







بخش خانه و خانواده تبیان کردستان
منبع: محمد پیامبری که باید از نو شناخت