داستانی عجبیب و خواندنی در خصوص تواضع و فروتنی 



نه خانه ای، نه زندگی ای، نه درآمدی، خودش هم از این وضعیت خسته شده بود، شب ها روی کارتون کنار پیاده رو می خوابید، روزها هم خیابان ها و کوچه های محله را متر می کرد.

وضعش این گونه بود که مردم محل دورهم جمع شدند تا برایش فکری کنند. بعد از گفتگوهای معمولی یک نفر گفت: اول باید یک سرپناه برایش تهیه کنیم.

آقا ناصر صدایش را صاف کرد و بعد از جابه‌جا کردن پاهایش گفت: هرکسی مقداری کمک کند تا با گرفتن یک وام، روی هم رفته خانه ای برایش بخریم، حسین آقا، بقال محل گفت: چرا بخریم اجاره کنیم، علی آقا گفت نه دوستان، شما زحمت نکشید، من یک خانه به او می دهم به شرطی که هیچ کس به او نکوید خانه را من داده ام.

اهل محل و بازار با خوشحالی به یکدیگر نگاهی انداختند اول باورشان نمی شد اما بعد از لحظاتی گفتند: شما اصلاً نگران نباش ما نمی گذاریم او خبردار بشود. یک مرتبه جواد آقا گفت: حالا این بنده خدا، خانه ی خالی به چه دردش می خورد ما باید وسایل منزل را هم برایش فراهم کنیم اهل محله به هم نگاه می کردند. علی آقا گفت: وسایل منزلش راهم من می دهم، فقط بین خودمان بماند.

همه با لبخند از علی آقا تشکر کردند و گفتند مطمئن باشید این جوان از کار خیرشما خبردار نمی شود. پس از چند روز خانه ای با وسایلی زیبا برای جوان فراهم شد مدتی گذشت، جوان دیگر روی کارتون نمی خوابید، اما روزها در کوچه پرسه می زد اهل محل که این وضعیت را دیدند دوباره جمع شدند تا شغلی برایش فراهم کنند.

علی آقا که از وضع مالی خوبی برخوردار بود گفت: من سرمایه ای را کنار گذاشته ام اگر موافق باشید همان را بدهیم تا این جوان بتواند با‌ آن کاری شروع کند در ضمن اگر موافق باشید برای ازدواجش هم فکری بکنیم و یکی  از دختران محل را برایش بگیریم تا سر و سامانی هم داشته باشد. روزی از روزها علی آقا که خیلی فکرش مشغول بود درحال گذر از کوچه بود که یک دفعه با جوانی برخورد کرد و سلام کرد اما جوان با پرخاش و غرور خاصی گفت: چه سلامی چه علیکی جلوی چشمتان را نگاه کنید، علی آقا خیلی متواضع معذرت خواهی کرد اما جوان هی ادامه داد تا یک ریش سفیدی به‌ آنها رسید و به جوان گفت: جوان یادت هست روزی نه خانه داشتی، نه شغلی و نه.... می دانی که چه کسی این ها را برای شما فراهم آورد:

جوان گفت خوب که چی، پیرمرد با مهربانی گفت: خانه و همه ی وسایلش را علی آقا برایت گرفت همینطور پیرمرد ادامه داد، جوان بدنش سرد شده بود مانده بود چه بگوید یا چه کاری انجام دهد، جوان گریه کنان از آنجا دور شد.



حجت الاسلام رستمی_بخش اخلاق و عرفان تبیان کردستان